برادر کوچکام به من یه درس واقعی برای هفده سالگیام داد.
او این پانتيلو صورتی بیگناه و دامن قرمز را داشت که در واقع باعث میشد طرف چسبیدهاش به طور کامل عالی به نظر برسد. از بیرون، او تصویر یک دختر شیرین و خوب بود. اما درون، او منتظر برای نشان دادن چیز دیگری توسط برادر کوچکتر خود بود. این روز تولّد او بود و تنها هدیهای که واقعاً میخواست دریافت آن، اولین تجربۀ واقعیاش بود- حسیدن یک مرد برای اولین بار.
او دامن کمونگی که داشت را پوشید. هنوز دستنخورده بود، هنوز امیدوار بود که اولین باری که تجربه میکرد معنادار باشد. وقتی برادر کوچکترش قول داد به او آنچه را که از آن میخواست بدهد، او هیچ تردیدی نداشت. دامن او برداشته شد و آنجا بود، برای او آفسازی باقی مانده. نریانهای بیچسب او فوراً دقت او را جلب کرد و بله، او هم متوجه شد که او توجه او را به خود جلب کرده است. سرانجام به او نشان داد آنچه او منتظر آن بود و فقط او راضی مینمود.
در جلوی او این شکل ضخیم و ناآشنایی وجود داشت. هر چند قبلاً یکی از اینها را ندیده بود، اما تمام بدن او به سمت آن گرایش میداد. وقتی در نهایت دستانش دور آن پیچید، وزن و حرارت آن را حس کرد. او نحوه حرکت دادن دست خود را به او نشان داد، آهسته و یکنواخت، و این فقط بیشتر تمایل او را برای آن افزایش میداد. او روی پاهای خود فرو رفت تا به طور نزدیکتر به آن نگاه کند، و سپس… لبهایش را بر آن کشید. زخمی لک لک، با هر لمس زبانش، عمیقتر در حبابی آن غرق میشد.
زودتر از این که زمان زیادی گذشت، او او را در دهان خود قرار داد، دستانش حول سر او چرخید و لبهاش گشادتر از قبل شد، تمام اینچ رو به سوی او گرفت. او شروع به حرکت کردن کرد، به داخل دهانش لیز رفت، و او او را درگیر میکرد دوباره و دوباره.
"لطفا… این را از من بگیر." اگر سختی قبلاً سخت نباشد، این کلمات آن را ایجاد میکردند.
او پاهای او را گشوده و همان دامن صورتی وجود داشت. او میدانست چیزی زیر آن وجود دارد. وی آنها را به جانب کشید و نشان داد او- صاف، قرمز، کاملا جدید است. او قبلاً مرطوب بود تحت لمس او، اما او میدانست که اولین فشار واقعی یک داستان دیگر خواهد بود.
او خود را در موقعیت مناسب با ورودش قرار داد بر روی ورودیاش، همه چیز خیس و آماده بود. او پاهای خود را دور کمرهات جمع کرد، به او نگاه کرده با نیاز کامل. سر او به آسانی وارد شد به کمک خیس بودن، تا زمانی که به مقاومت جزئی برخورد کرد. او متوقف شد، سپس از طریق آن فشاردهنده شد.
یک صدا سبک از او بیرون آمد هنگامی که بیگناهیاش فرو رفت. او خود را کاملا در داخل او قرار داد و بعد ثابت ماند، اجازه دادن به تطبیق. با هر ضربه پس از آن، او به طرف او بازتر میشد، هیچ چیز را نگه نداشت. روشن بود که او این را واقعاً خواستار است-هر حرکت فقط تمایلش برای بیش از پیش را تشدید میکرد.
سپس نوبت او بر روی او بود. او با صدای عمیق وارد شد و تمام او را در خود گرفت. سینههای او بالا رفتن در زمان اولیه آهسته، سپس سریعتر. پستانهایش با ریتم حرکت میزدند و با هر الگوی بالا و پایین، او فقط چقدر به این نیاز میفهمید. او سرعت را افزایش داد، نشان دادن که میتواند همه چیز را که ارائه میشد بپذیرد.
و… این تنها آغاز جشن تولّد او بود.


۱ نظر